خانه / آخرین اخبار / زیر پوست اورژانس و بیمارستان شهید بهشتی / آقای دکتر لطفا رسیدگی کنید

زیر پوست اورژانس و بیمارستان شهید بهشتی / آقای دکتر لطفا رسیدگی کنید

بیمارستان شهید بهشتی یاسوج که دیگر بیش از نیم قرن از ساختش می گذرد همچنان پذیرای بیماران و همراهان آنها است آنچه در زیر می اید دل نوشته ای است که زیر پوست اورژانس و بیمارستان شهید بهشتی را به صورت واقعی بیان می کند.

به گزارش صدای دنا ، پنج شنبه بود که با زنگ تلفن سکوت محل کارم شکست . پسرم بود و از درد شکمش می گفت . احساس کردم مسموم شده است . راستش را بخواهید سابقه مسمومیت داشت و فست فود خور حرفه ای است تا کنون هم نتونستم کنترلش کنم .ساعت از ۱۲ گذشته بود که حسی بهم می گفت بلند شو برو خانه .

سیستم ها را خاموش کردم کیفم را برداشتم و از دفتر راهی خانه شدم . مثل همیشه با گرمی و خوشحالی وارد خانه شدم . احوال همه را جویا شدم طبق معمول سر به سر پسرم گذاشتم . این را هم بگویم که پسرم ۱۵ ساله شده و با هم دوستیم . دخترچهار ساله ام  را «عشق من» صدا می زنم و او هم مرا «عشق خودش» می داند . اما پسرم (دوست من ) مثل همیشه جوابم را نداد یعنی کل کل نکرد. متوجه شدم سرحال نیست . سر به سرش گذاشتم دیدم نه جواب نمی ده .

طبق اطلاعاتی که داشتم به سمت راست شکمش که درد می کرد فشار دادم دیدم رها کردم محل فشار دردش را بیشتر می کند. بی اشتهایی و حالت تهوع داشتنش باعث شد تا سه دلیل برای احتمال آپاندیس باشد .  سر به سرش گذاشتم تا روحیه اش باز بشه اما خداییش نگران شدم و استرس داشتم .

با خنده و شوخی که دیگران متوجه نگرانیم نشن گفتم بریم یه سر به دکتر بزنیم . چون احتمال انجام آزمایش را می دادم ساعت ۱۴ بهترین انتخاب را درمانگاه سرپایی اورژانس شهید بهشتی می دانستم.

دوتای سوار شدیم و بعد از رسیدن به بیمارستان، ماشین را گوشه ای پارک کردم و از پله های درمانگاه پایین رفتم . ظهر بود و خلوت . از خوش شانسی پزشک شیفت نیز آشنا بود . خداییش خیلی لطف کرد. معاینه دقیق و در اولین نگاه بعد از معاینه گفت احتمال آپاندیس هست اما آزمایش و سونو بهتر مشخص می کند.

نسخه را پیچید و به آزمایشگاه اورژانس رفتم . باز هم خلوت بود. خانمی که پذیرش کرد خودش دست به کار شد تا کار خونگیری را انجام دهد .

دست چپ پسرم را چند بار با آمپول سوراخ کرد اما بقول خودش چون تپل بود رگی پیدا نکرد. دست چپش را رها کرد و به سراغ دست راستش رفت پسرم خندید و گفت ببخشید این دست قراره از چند جا سوراخ بشه .

نهایتا خونگیری انجام شد و لطف کردن سریع جواب آزمایش را دادند . به یقین نزدیکتر شدم که احتمال آپاندیس است. دیگر سراغ دکتر نرفتم مستقیم برگشتم به سونوگرافی . علیرغم اینه دکتر کلمه اورژانسی را بالای نسخه نوشته بود و من نیز وضعیت بیمار را گفتم اما منشی سونوگرافی خیلی توجه نکرد یک ساعتی تو مطب بودم و پسرم درد می کشید اما چاره ای نبود باید تحمل می کردم جواب سونو نیز عارضه آپاندیس را تایید کرد. برگشتم پیش دکتر و  سریع به اورژانس معرفی شدم .

اورژانس تقریبا شلوغ نبود. چند دانشجوی پرستاری دور هم جمع شده بودند و می خندیدن.  نمی دانم در اورژانسی که همه از درد و ناراحتی به خود می پیچیدند آنها به چه می خندیدن. حوصله کنکاش نداشتم . معرفی نامه را دادم اما انها همچنان می خندیدند و نتایج آزمایش و سونو و دستور دکتر را دست به دست می کردند.

ناراحت شدم گفتم ببخشید به چه کسی باید مراجعه کنم خداییش نمی دانستند. آزمایشات را گرفتم جلوتر رفتم  از پرستاری پرسیدم راهنمایی کرد و به اتاق رزیدنت جراحی وارد شدم.

باز هم همون ماجرا بود چند دانشجوی دختر نشسته و سر در گوشی تلفن همراه دوستشان کرده بودند و  می خندیدند. ایستادم هیچکس نپرسید چکار دارید . خدا خیرش دهد مرد جوانی از اتاق پشتی بیرون آمد و گفت بفرمایید . ماجرا را گفتم . از حق نگذریم خوش اخلاق و با حوصله بود  بعد از چند سوال و جواب همراهم بیرون آمد واز خانم دکتری که تو بخش مرتب به این طرف و آن طرف می رفت تا به بیماران کمک کند خواست تا دستور بستری بنویسد.

این را هم بگویم که در تمام این مدت پسرم که از درد می نالید  نیز دنبالم میامد. جایی برای نشستن پیدا نمی کردم. خانم دکتر با عجله نوشت بستری شود و پایینش را مهر کرد. به مهر دکتر که نگاه کردم با کمال تعجب دیدم نام دکتر مرد است. بگذریم.

وقتشو نداشتم که چیزی بپرسم . پسرم شکمش را گرفت و گفت بابا،  دیگه نمی تونم  راه برم . اطرافم را نگاه کردم جایی پیدا نکردم فقط یک صندلی کنار نگهبان جلوی در . ازش خواهش کردم اجازه دهد پسرم بنشیند . پذیرفت. خیالم کمی راحت تر شد .

دوباره رفتم دنبال پرونده . گفتند باید بروید تو حیاط و  آنجا پذیرش بشود. رفتم کار پذیرش انجام شد. برگشتم صدا یم زدند. پسرم از صندلی بلند شد و روی یک تخت دراز کشید. چند دانشجویی که قبلا گفتم در حال خندیدن بودن و توجهی نکردند اطرافش را گرفته بودند . هر کسی ازش می خواست کاری انجام دهد و به سوالاتشان جواب دهد.

پوریا پسرم که از درد می نالید شرم داشت چیزی بگوید اما از چهره اش می فهمیدم که احساس می کند بیش از اندازه اذیت می شود و درد می کشد.

نگرانم بودم و اصلا متوجه چیزی نمی شدم که خانمی دو تا نمونه خون را قصد داشت به زور به دستم بده . یک لحظه به خودم آمدم  و سوال کردم این چیست. گفت نمونه ازمایشات بیمار،  باید ببری ازمایشگاه . تعجب کردم گفتم وظیفه همراه بیمار نیست شاید این خون آلوده باشد ؟ وضعیت خوبی نداشتم استرس عذابم می داد. گفتم ببخشید من باید ببرم ؟

داد زد و آقایی را که به قول خودش مسوول بود صدا زد . جوانی بود گفت:  اینها را بگیر و ببر آزمایشگاه .

گفتم خداییش مگه قانون نمی گه که باید شما بفرستید چرا من ببرم . بی رو در بایستی گفت قانونه که قانونه.  اینجا باید همراه بیمار ببره.

گفتم حقوق بیمار و همراهش چه می شود از کوره در رفت گفت بچه کجایی.

گفتم والا بچه همین جا هستم . گفت با اینجوری حرف زدنت بهت نمیاد. تعجب کردم .  دیدم راهی ندارم  مجبور شدم نمونه ها را به آزمایشگاه ببرم . برگشتم فکر کردم تمام است. پوریا همچنان روی همان تخت دراز کشیده بود و درد کشیدنش عذابم می داد اما کاری از دستم بر نمی آمد . خیلی دوست داشتم زمان زودتر بگذرد تا به اتاق عمل برسم .

پرونده اش را به دستم دادند و گفتند باید عکس سینه بگیری و بیاوری .

گفتم من و جواب همان بله قبلی بود . می دونستم جر و بحث بی فایده است دوست هم نداشتم ناراحتی را هم به درد کشیدن پوریا اضافه کنم .  رادیولوژی را بلد نبودم آدرسش را گرفتم گفتم برانکاردی ویلچری. نگاهم هم نکردند در حالی که سرشان پایین بود با تندی گفتند رادیولوژی تو حیاطه از هر کی بپرسی نشانت می دهد . زود برو .

داشتم از غصه و ناراحتی سردرد می گرفتم اما چاره ای نداشتم . دست پسرم را گرفتم در حالی که از درد می نالید به رادیولوژی رسیدیم . عکس گرفتیم خواستیم برگردیم پوریا گفت دیگه نمی تونم راه برم درد امونمو برید.

راستش خواستم کولش کنم قبول نکرد با هر زحمتی بود برگشتیم . خانم پرستار گفت تخت شماره ۹ دراز بکشه.

رفتیم به سراغ تخت شماره ۹. فکر کردم چند دقیقه ای خودم هم می نشینم استراحت می کنم . وقتی به تخت شماره ۹ رسیدم از کثیفی تخت  حال خودم هم بهم خورد . کثیف بود و حتی لکه های خون هم روی رو تخته مشخص بود . پوریا روی صندلی کنار تخت نشست و من دنبال رو تختی تمیز.

از پرستار پرسیدم امکان داره رو تختی را عوض کنند گفت هر وقت کثیف شد خودمون عوض می کنیم. گفتم کثیفه.  گفت نه این کثیف نیست . به هر ترتیب رو تختی را عوض کردم و پوریا را  رو تخت نشوندم.

رو صندلی نشستم چند ثانیه نشد که دوباره صدایم زدند. این بار فرستادنم داروخانه . دیگر حوصله جر و بحث نداشتم و فقط نگران پوریا بودم . سرم را پایین انداختم و مثل یه پسر خوب رفتم داروخانه و برگشتم . لباس های پوریا را عوض کردم و منتظر دکتر ماندم .

نیم ساعتی منتظر بودم جوانی امد که روپوش سفیدی پوشیده بود پوریا را معاینه کرد و گفت باید برود اتاق عمل .

پرسیدم شما دکتری. گفت نه ، میاد.

دوباره منتظر شدیم . در این فاصله زنگ‌ زدم و ماجرا را به مادر پوریا گفتم . مادر است دیگه . بعد از کلی توپ و تشر که حالا زنگ می زنی  خوشو بهم رسوند. سربه سرشون گذاشتم تا احساس نگرانی و استرس نکنند .

نیم ساعتی گذشت دوباره چند نفر آمدند که یک نفرشان روپوش سفید نداشت اما لبخندی زد و پوریا را معاینه کرد و گفت اتاق عمل و رفت. اما لبخندش بخشی از خستگی و ناراحتیم را کم کرد. نامش را پرسیدم گفت دکتر جهانتاب بود.

نمی دانم چقدر طول کشید ربع ساعت نیم ساعت نمی دانم.  صدایمان کردند آماده شین برای اتاق عمل . استرس سراسر وجودم را گرفته بود . از ناراحتی سردرد گرفته بودم اما مجبور بودم جلوی  پوریا و مادرش فیلم بازی کنم و خود را بی خیال نشان دهم تا به آنها بفهمانم که خیلی چیز مهمی نیست . چند شوخی کردم همه خندیدیم .

وقت رفتن شد . فکر می کردم ویلچری، برانکادی یا وسیله ای برای جابجایی هست . دیدم نه خبری نیست پرستاری صدایم زد تکه کاغذی که عددی روی آن نوشته شده بود بهم داد و گفت از آزمایشگاه جواب آزمایشات را بگیر و بیار . دیگر تسلیم شده بود مثل دفعه قبل و مثل یه پسر خوب شماره را گرفتم و گفتم چشم . سرم را پایین انداختم و رفتم و برگشتم .

از پوریا پرسیدم چطوری گفت خراب .

صدایمان زد که برویم به سمت اتاق عمل .

دیدم خبری از ویلچر و برانکاد و کسی که بیمار را منتقل کنه نیست .

خیلی ناراحت بودم از این همه اجحاف در حق مردم. حرفهای رییس جمهور و مسوولین درباره حقوق شهروندی،  تکریم ارباب رجوع و … را در ذهن خودم مرور می کردم که با صدای گریه پوریا وسط حیاط اورژانس بخود آمدم .

از درد می نالید و دیگر نای راه رفتن نداشت سرم به دستش وصل شده بود و از درد کمرش را دوتا کرده بود . صندلی سیمانی وسط حیاط را نزدیک خودم و پوریا دیدم  که دو نفر روی ان نشسته بودند. پوریا را روی گوشه صندلی نشاندم و با ناراحتی به پرستار گفتم این چه وضعیه شما دارید . با صدایی طلبکارانه گفت همینه. تو اولین و آخرین نفر هم نیستی هر روز کار ما همینه زودتر بلندش کن بیارش.

گفتم نمی تونه راه بره گفت به من ربطی نداره . من می روم اتاق عمل هر وقت تونستی بلندش کن بیارش. تهدیدش کردم گفتم فیلم می گیرم و در فضای مجازی منتشر می کنم تا به دست وزیر برسد . کمی ترسیده بود من و من کرد اما موثر واقع نشد.  شاید هم کاری نمی توانست بکند.

خودم را نفرین کردم که چرا تا کنون نگفتم از اورژانس گزارش خبری تهیه کنند . چرا این همه بی قانونی را فریاد نزدم. چرا به رسالت خودم که همان اطلاع رسانی بود عمل نکردم .

مدیر اورژانس و بیمارستان را نفرین کردم چرا اینگونه با مردم رفتار می کنند مگر این مردم و مراجعین چه گناهی کردند که از حداقل حقوق قانونی خود نیز محرومند.

رییس دانشگاه را نفرین کردم که چرا از زیر دستان خود پاسخ نمی خواهد. چرا بازرسان مخفی ندارند تا این وضعیت را گزارش دهند.

استاندار را نفرین کردم که چرا به جای سرگرم شدن به جلسات بی نتیجه به بازدید میدانی و سرزده روی نمی آورد چرا از مسوولین دانشگاه و بیمارستان پاسخ نمی خواهد چرا اگر کم کاری یا سهل انگاری می کنند مورد مواخذه قرار نمی گیرند.

از سایر دوستان رسانه ای خود به ویژه در صدا و سیما گله مندم چرا به این معضلات توجه ندارند. آیا نمی شود یک بار هم پیک سلامت را چالشی تهیه کنند . آیا همیشه باید به به و چه چه بگویند و همه چیز را گل و بلبل نشان دهند چون قرارداد کاری  با آنها دارند.

بعد از کلی حرف زدن و استراحت،  پوریا به آرامش دعوتم کرد و گفت بابا فایده ندارد همینه دیگه . دستم را بگیر تا آرام آرام برویم و اینگونه به اتاق عمل رسیدیم .

برخوردشان خوب بود. چهره باز و بشاشان  دلگرمم کرده بود . برای چند لحظه هم که شد استرسم را کم کرد. تا اینکه خانمی را که همراه پوریا برای عمل آورده بودند گفت غذا خورده است همه چیز بهم ریخت. هر کسی غرولند می کرد اما من نگران پوریا بودم پیشانیش را بوسیدم و پوریا به سمت اتاق عمل رفت.

یهو دلم ریخت. نمی دانم چی شده بود حتی خواستم آیه الکرسی را بخوانم  چند بار تلاش کردم نتونستم.  گوشی تلفن همراهم را در روشن کردم و آیه الکرسی را چندبار خواندم. بلند شدم و با راه رفتن استرس خود را کنترل می کردم .

بعد از مدتی پوریا از اتاق عمل به ریکاوری و سپس به بخش منتقل ش . قبلا به این بیمارستان آمده بودم  همان بیمارستان چند سال قبل بود . تغییر آنچنانی احساس نکردم . تحت شماره ۹ برای پوریا مشخص شده بود .  نیم ساعتی سرگرم صحبت کردن با پوریا و تلاش برای ممانعت از خواب رفتنش کردم. اصلا حواسم به جایی نبود .

وقتی خیالم از پوریا راحت شد سرم را بلند کردم تا در دل خودم سپاس خدا را بگویم و شکرگزاری کنم که چشمم به ترکهای دیوار اتاق بیمارستان افتاد یه لحظه احساس ترس کردم به دیوارهای اطراف نگاه کردم همه ترک داشتند بحدی که اگر خانه مسکونی بود تحت هیچ شرایطی کسی در آن زندگی نمی‌کرد. پرستار می گفت در زلزله اردیبهشت ماه اینجوری شده است . خودشان هم احساس ترس می کردند. وضعیت فیزیکی بیمارستان خوب نبود و رنگ و بوی کهنگی و فرسودگی از سر و رویش می بارید . اما پرسنل خوبی داشت. اما همون ماجرای اورژانس دوباره تکرار شد و برای گرفتن دارو و وسایل مورد نیاز فاصله بخش بستری با داروخانه را همه مجبور بودند که طی کنیم. دیگر همه پذیرفته بودند که قانون همینه و باید تسلیم شد .

عقربه های ساعت  ۴ و ۲۸ دقیقه بامداد را نشان می داد و من همچنان در کنار تخت دوستم( پسرم)  مشغول نوشتن بودم .

حتما ببینید

وعده ۲۰ روزه استاندار برای اعلام اراضی واگذار شده / مردم باید بدانند چه بلایی بر سر بیت المال آمده است

استاندار کهگیلویه و بویراحمد در چهل و یکمین نشست شورای گفت و گوی دولت و …

۲ نظر

  1. دوست من اوضاع بیمارستان شهید بهشتی رو همه میدونند از رییس بیمارستان تا مقام بالاتر واقعیت اینه قدیمیه وتوانایی پذیرش این همه بیمار رو نداره بیمار بر هم نداره وپرستار بی تقصیره. بیمارستان هم اموزشیه وانایی هم که شما دیدید یا اینترن نند یا دانشجویان پرستاری
    قاعدتا اونا نمیتونند برای همه بیمارا گریه کنند تختها کثیفه درست میگید بیمار شما اپاندیسیت بود وجز موارد فول اورژانس نیست بیماران بدتر از پسر شما در اولویت سیستم درمانند اما بسیاری از ایرادات که گفتید بحقند( ما هم میدونیم واز شماییم ) رو ممکنه رییس بیمارستان یا اورژانس نتونه برطرف کنه و باید بودجه خوبی براش بیاد
    شما بپرسید چرا تعدا پرستارارو کم کردند چرا سیتی هر روز خرابه وو…. اینها پزشکان وپرسنل رو عصبی میکنه

  2. با سلام
    بیمارستان شهید بهشتی واقعا پیشانی درمان استان است
    مشکلات زیاد است واقعیت را باید پذیرفت ولی انصافا هم رئیس هم مدیر هم پرسنل هم پزشکان تلاششان را انجام میدهند باید پذیرفت بضاعت درمان استان ما همین است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.