خانه / آخرین اخبار / “مشق شب” / خروس را چه کسی خورده بود

“مشق شب” / خروس را چه کسی خورده بود

کلاس سوم ابتدایی بودم دو نوبت هم صبح هم بعداز ظهر به مدرسه می رفتم. غروب که از مدرسه برگشتم کیفم را زمین گذاشتم نانی خالی تا زدم و شیرینی اش را مزمزه میکردم که مادرم صدایم زد و گفت: بیا خروس را بگیر، من هم که خوراکم تعقیب و گریزهای بی سروته بود باقیمانده نانم را نجویده قورت دادم. دنبال خروس دویدم، بعد از چند حرکت مارپیچی خروس از دستم دررفت و به سمت دالان سیاه و تاریک ورودی خانه فرار کرد،همه جا را سکوت فرا گرفته بود. ناگهان ضربه پُتک پدر بر هیزم ها سکوت را شکست،خروس را گرفتم.

لحظه درنگ یاد درس نوبت صبح روباه و خروس افتادم که معلم درسمان داده بود و طبق دستور باید بر روی درس مینوشتیم. دلهره ای گرفتم نه مشق چهار صفحه ای را میتوانستم از یاد ببرم و نه کیف گرفتن خروس را بیخیال شوم. خروس را با مشقت گرفته بودم،تحویل مادر دادم لرز مشق توی دلم بود شتابان کیفم را برداشتم و به سمت اتاق رفتم. کیفی که جا مدادی نداشت اما جا برای دفتر و کتابهایم داشت. کیفی که مادرم از گونی های سه خط جاآردی برایم دوخته بود نقش و نگارهای روی کیف هنر گلدوزهای مادر را به نمایش میگذاشت.

کتاب فارسی و دفتر مشقم را از کیف بیرون آوردم و زیر نور چراغ نفتی مشغول به نوشتن شدم دسته چراغ به سمت من بود روشنایی کمتری داشت آنرا به سمت دیگر فانوس که تهمینه خواهرم مشغول به نوشتن بود انداختم. بعداز چند کشمکش بر سر دسته فانوس آنرا به با عصبانیت به سمت تهمینه انداختم، سماجت بیش از حد تهمینه حسابی عصبیم کرده بود، عزمش را جزم کرده بود برای یک بارم که شده مقابل زورگویی های من بایستد و خودی نشان دهد،حرفش را قورت نداده بود در یک آن دوتا کشیده آبدار روانه گوشش کردم! یکی اولی فنی بود و یکی دومی قدرتی! دومی مهر تأییدی بر اولی بود! دومی به گوشش نرسیده بود که چنان جیغی کشید که از زدنهای بعدی منصرف شدم او که دنبال بهانه ای بود تا با من خورده حسابهای قبلی شو یک جا تسویه کنه چه فرصتی ازین بهتر!!.

با جیغ های گوش خراشش که کم از بانگ های بیدار کننده خروس نداشت اهل محل را خبردار کرد.پدر با عجله زیاد چاقو و سوهان بدست خودش را به محل وقوع حادثه رساند،تهمینه با هر جیغ و دادش افراد بیشتری را به سمت اتاق می کشاند همه فکر میکردند من او را درون بخاری (چاله) انداخته ام.پدر که حکم های صادره اش همیشه به سمت من چربش داشت اینبار بدون بازجوئی حکمش را صادر کرد و دو برابر ضربه ای که من آغازگرش بودم را روانه گوشم کرد. با وساطت مادر غائله پایان یافت.
کشیده چرب و نرم پدر چنان صدایش تو گوشم شنیده شد که ضربه های پُتک اش به هیزم های خشک بلوط به خود نشنیده بودند!،فضای نیمه تاریک اتاق طوری جلوی چشمانم منوَر گشت تا اونموقع هیچ ستاره ای را به روشنی اش ندیده بودم!
من که بدبیاری هایم تازه شروع شده بود فقط یه خواب طولانی بدون شام و مشق کم داشتم،بعد از چند دقیقه سرم را روی کتاب ۳۰۲ صفحه فارسی که قُطرش کمتر از بالش زیر سری ام نبود،گذاشتم خواب رفتم.
فردا صبح به مدرسه رفتم. معلم زنگ آخر مشق ها رو طبق معمول نگاه و امضاء میکرد.با تیک تاک ساعت دیواری کلاس قلبم تند و تندتر می زد، معلم با چهره ای عبوس و سیاه سوخته با تَرکه سبز اناری وارد کلاس شد با نیم نگاهی به تَرکه با خودگفتم انگار امروز مهمان دستهای من است، تَرکه ای که خودم از باغ انار میرزینل چیده بودم، باغ اناری که انارش لبان و زبانم را سرخگون میکرد انگار این بار برای سرخ کردن دست و در آوردن اشک چشمانم با معلم دست به یکی شده بود!!!
طبق معمول بچه های ردیف اول دفتر مشق خود را به معلم نشان میدادند ردیفی که همیشه به ترکه نزدیک تر بودند اما از نوازشش دورتر! معلم با صدای بم خود، حمیدرضا را صدا زد: دوباره گفت: علی، سعید،هدایت،عباس، با هر اسمی که صدا میزد با نگاهی زیر چشمی هم خودم را داشتم هم معلم و ترکه اش را!
من که خطر را بیش از پیش احساس میکردم، توی همهمه ی صدای بچه ها خودم را به میز آخر رساندم بین بشیر و فرزاد جا دادم،جاییکه روشنایی کمتری داشت اما برای من آیینه امید بود!
معلم دوباره اسم بچه ها را خواند: تهمینه، فاطمه، زریگل،…،…، حسن، فیروز، ناریگل،،پشت سر هم یکی یکی میرفتند و مشقشان را خط میزدند و می نشستند.
تهمینه در حین آمدن با پوزخندی من را بیشتر از بلبشوی دیشبش دق میداد.حسن که هیچوقت نمی نوشت این بار از شانس کج من نوشته بود!بدستور معلم تشویق شد،تشویق حسن صعود حسن نبود،سقوط من بود!
معلم : فرزانه،مهرانگیز ،بشیر،…،…،خاور، شهلا، کبیر
اطراف من را از مشق پاکسازی کرد تکالیف همه را دید و سر جای خود نشستند. با گفتن کلمه خُب!سکوتی به کلاس و آرامشی به من داد!!!کلمه ای که همیشه پایان ماجرای حسن بود این بار آغازگر بداقبالی من!!!با چشمان پُف کرده اش و نگاهی عمیق به کلاس را ورانداز کرد.نگاه روشنش به تاریکخانه بخت من افتاد!
چند امامزاده نزدیکمان را قسم به خیر دادم اما کا ر خراب تر از آن بود!!! انگشت اتهام را به سمت من اشاره کرد!حالا شما مشقت را بیار، نفسم بند آمد و زانوهایم سست شد، نه نای رفتم داشتم و نه جرأت نرفتن!
تو گرمای اتاق،عرق پیشانیم یخ شد! لفتش دادم شاید فرجی شود فرجی که حاصل نشد هیچ، علی دانش آموز فضول کلاس، پیش پایی انداخت سرعت رفتنم زیادتر هم شد!! دفتر را باز نکرده به معلم دادم دفتر را باز کرد. گفت: به به!! چه دستخطی !دستخط خودته؟ تته پته کنان گفتم بله ! دوباره گفت نه دستخط خودت نیست،مِن مِن کنان گفتم بله آقا دستخط خودمه گفت: مرحبا به این خط!خودم هم خوب نگاه دفتر کردم تو ذهنم تمام امامزاده ها را شاکر شدم !
گفت بنویس: خروس را چه کسی خورد!!؟
نوشتم روباه !!! کلاس رفت رو هوا!
حسن نفر اول خنده های زورکی بود!
تهمینه تنها کسی بود که نمی خندید شاید از واقعیت ماجرا خبر داشت!!معلم با کوبیدن چوب روی میز کلاس را ساکت کرد.
معلم گفت: روباه خروس را گرفت اما از آن نخورد! گفت: پسر خوش خط اونموقع که تو خواب خروس میدیدی من کباب خروس میخوردم!
اینگونه بود که معلم آن شب بصرف کباب خروس به مهمانی خانه ی ما آمده بود و مشق را هم برای من نوشته بود…!
هفته معلم بر تمامی فرهیختگان میهنم مبارک

  • بهمن درخشنده

حتما ببینید

کمتر از دو هفته تا بزرگترین رویداد گردشگری یاسوج / همه منفعل

کمتر از دو هفته دیگر یکی از بزرگترین رویدادهای گردشگری استان کهگیلویه و بویراحمد با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.