خانه / داستان / تهدیدهای سیمین را چندان جدی نمی‌گرفتم/ پس از کشتن سیمین، او را در همان باغ دفن کردم

تهدیدهای سیمین را چندان جدی نمی‌گرفتم/ پس از کشتن سیمین، او را در همان باغ دفن کردم

پسر جوان به عشق دختری که نام او  سیمین است، پرداخت مهریه سنگین را می‌پذیرد و بعد از مدتی متوجه می‌شود که دختر رویاهایش با این ترفند از پسران زیادی اخاذی کرده؛ پس نقشه قتل دختر را می‌کشد و با کشتن او، روانه زندان می‌شود. چند روز بیشتر تا مراسم بله برون باقی نمانده بود و من از همان روز اولی که سیمین را در پارک دیدم، شیفته ظاهرش شده و تصمیم قطعی را برای ازدواج با او گرفته بودم.

قبل از آشنایی با سیمین، دوستان و آشنایان چند دختر را که جایگاه اجتماعی و خانواده خوبی داشتند به من معرفی کرده بودند؛ اما چون به ظاهر افراد اهمیت زیادی می‌دادم، هیچ یک از آن موارد پیشنهادی را برای ازدواج نپسندیدم.

پس از دیدن سیمین فقط به او فکر می‌کردم و ادامه زندگی‌ام را در گرو وجود او می‌دیدم. چند روز به بله‌برون مانده بود و ما درباره همه‌چیز به‌جز مهریه صحبت کرده بودیم؛ زیرا در ذهن من مهریه، بی‌ارزش‌ترین مسئله بود.

همیشه با خود می‌گفتم در جایی که عشق و محبت وجود دارد، دیگر سخن گفتن از مادیات امر بی‌ارزشی است. اصلا دلم نمی‌خواست عشقی را که بین مان بود، با پول و طلا خدشه‌دار کنم. همه‌چیز به‌خوبی و خوشی ادامه داشت تا این‌که شب قبل از بله‌برون، سیمین با من تماس گرفت و گفت قبل از برگزاری مراسم می‌خواهد درباره مهریه با من صحبت کند.

سیمین به من گفت از قدیم، وجود مهریه‌های سنگین در خانواده‌شان رسم بوده و او نیز از این قاعده مستثنی نیست و باید مهریه‌اش ارزش زیادی داشته باشد. او گفت تصمیم گرفته مهریه‌اش را با توجه به سال تولدش تعیین کند و اگر خواهان زندگی با او هستم، باید متعهد شوم هرگاه که او تمایل داشت، این تعداد سکه بهار آزادی را به او بدهم.

سیمین در ابتدا برای به دام انداختن من می‌گفت قول می‌دهد هرگز این سکه‌ها را طلب نکند و این کار تنها برای حفظ آبروی خانوادگی آنها است. من که چندان ارزشی برای مسائل مادی قائل نبودم، بدون هیچ چون و چرایی پیشنهاد او را قبول کردم.

هنگامی که والدینم از میزان مهریه با خبر شدند، گفتند بهتر است کمی صبر کرده و بیشتر فکر کنم و از روی احساسات زیر بار این مهریه سنگین نروم؛ اما من فکر کردم آنها از سیمین خوش شان نیامده است و به همین دلیل در صدد بهانه‌جویی هستند.

چند ماه از شروع زندگی مشترکمان گذشت. اوایل همه‌چیز روال طبیعی خود را طی می‌کرد تا این‌که روزی سیمین به من گفت می‌خواهد درباره موضوع مهمی با من صحبت کند. او گفت یکی از دخترخاله‌هایش نصف مهریه‌اش را از شوهرش گرفته و بقیه را بخشیده است.

به نظرم کار عجیبی بود. سیمین گفت چون دخترخاله‌اش این کار را انجام داده است؛ او هم می‌خواهد نصف مهریه‌اش را بگیرد. با خودم گفتم چه شوخی بامزه‌ای! اما سخت در اشتباه بودم و پس از مدتی فهمیدم تمامی سخنان او حقیقت داشته و ناباورانه اسیر سراب هوس‌های خود و نقشه شوم او شده‌ام.

سیمین شوخی نمی‌کرد و در تصمیم خود کاملا مصمم بود. او گفت بهترین راه برای تداوم داشتن زندگی‌مان این است باهم به توافق رسیده و من نصف مهریه‌اش را به او بدهم. من عاشقانه همسرم را دوست داشتم؛ اما حقیقت ماجرا این بود که من هرگز چنین پولی نداشتم. سیمین در چندین نوبت به من هشدار داد که باید تمام تلاش خود را کرده و خواسته‌اش را با پرداخت نصف مهریه برآورده کنم.

تهدیدهای سیمین را چندان جدی نمی‌گرفتم و فکر می‌کردم با گذشت زمان همه‌چیز را فراموش خواهد کرد. تا روزی که از طرف دادگاه خانواده برایم احضاریه نیامده بود، هنوز این تصمیم همسرم را باور نداشتم؛ ولی وقتی در دادگاه سردی دستبند را بر دستانم حس کردم، باورم شد متأسفانه شریک مناسبی را برای زندگی مشترک خود انتخاب نکرده‌ام.

هنوز نهیب‌های پدر و مادرم در گوشم بود که بارها با هزاران دلسوزی، درباره انتخاب همسر با مهریه نجومی به من هشدار داده و از ابتدا چنین روز غم باری را برای فرزند خود پیش‌بینی کرده بودند.

بیچاره والدینم که مجبور شدند برای تهیه مهریه سنگین سیمین که بعدها فهمیدم تنها برای نقش بازی کردن و سوءاستفاده وارد زندگی مشترک با من شده است، تمام دار و ندار خود را بفروشند و بعد از عمری سختی و تلاش، اسیر مستأجری شوند تا بلکه بتوانند اندکی تاوان انتخاب نابخشودنی فرزندشان را بدهند.

مدتی در زندان ماندم تا این‌که سرانجام با پرداخت نصف مهریه سیمین، توانستم از زندان رها شده و در دادگاه بدون هیچ‌گونه چون و چرایی به وکیل او تضمین دادم با طلاق دادن همسرم، او نیز مابقی مهریه‌اش را ببخشد. همین‌گونه هم شد و من برای همیشه از شر زندگی با او و پرداخت باقی‌مانده مهریه‌اش نجات پیدا کردم.

پس از جدایی از سیمین، دچار مشکلات مختلف عصبی شدم و بارها کارم به دکتر و بیمارستان کشیده شد. وقتی به خود آمدم، در کمال ناباوری دریافتم که در سراب اعتیاد غوطه‌ور شده‌ام و در حال غرق شدن در گرداب مشکلات خود هستم! تا جایی که سرانجام با پیشرفت اعتیاد از محل کار نیز اخراج و سربار خانواده‌ام شدم.

دل‌دادن به دنیای اعتیاد نیز هرگز نتوانست آتش عذابی را که سیمین در وجودم شعله‌ور کرده بود، خاموش کند؛ به همین دلیل بارها در خلوت با خود چنین می‌گفتم که سرانجام روزی به هر شکلی که شده باید با انتقام گرفتن از او به سیمین و دیگرانی که چون او فکر می‌کنند، درس عبرت داده و برای همیشه داستان تلخ زندگی خود را در تاریخ روزگار به ثبت برسانم.

دیگر روزها و شب‌ها کارم تعقیب کردن سیمین شده بود و سعی داشتم با به دست آوردن فرصتی مناسب، وجود ناپاک او را برای همیشه از روی زمین پاک کنم تا دیگران نیز به مانند من گرفتار دام شیطانی او نشوند.

مدت‌ها گذشت تا سرانجام توانستم با جوانی به نام جمشید که او نیز مانند من گرفتار پرداخت مهریه به سیمین شده بود، آشنا شده و با کمک و همفکری یکدیگر، نقشه مرگ او را طراحی کنیم.

به همین دلیل در نخستین مرحله با دادن وعده‌های بسیار و تأمین هزینه مصرف مواد مخدر به پسرخاله معتاد جمشید(افشین)، توانستیم او را متقاعد کنیم با ترفندهای ماهرانه با سیمین آشنا شده و به او قول ازدواج بدهد.

سیمین که دوست داشت افشین را مانند دیگر طعمه‌های خود به تور انداخته و از طریق او منفعتی به دست آورد، از دوستی با افشین بسیار استقبال کرد و افشین نیز با گذشت اندک زمانی توانست با جلب اعتماد سیمین، او را در ظاهر برای گردش و در باطن برای کشتن به یکی از باغ‌های اطراف شهر ببرد.

لحظه انتقام فرا رسیده بود و من و جمشید از ساعت‌ها قبل، با پنهان شدن در باغ برای عملی کردن تصمیم خود و گرفتن انتقام، آماده شده بودیم! انتقامی که گمان می‌کردیم شاید بتواند مرهمی بر دردهای تمام ناشدنی همه قربانیان سیمین باشد که هر یک به‌نوعی گرفتار دام شیطانی او شده بودند.

با ورود سیمین به باغ، جمشید در فرصتی مناسب با چوب ضخیمی از پشت ضربه‌ای به سر او زد و من نیز که شیشه بسیاری مصرف کرده بودم، با تمام توان با دستان خود بر گلوی او فشار آورده و او را خفه کردم. با این کار، گویی به تمام آرزوهای از دست رفته خود رسیدم.

پس از کشتن سیمین، او را در همان باغ دفن کرده و مدتی در شهرهای مختلف متواری بودیم تا این‌که سرانجام تمام حقایق برای پلیس آشکار شد و همگی به جرم قتل، در دام قانون گرفتار شده و به زندان افتادیم.

هنگامی که به جرم قتل به زندان رفتم، احساس می‌کردم کابوس مهریه شوم سیمین، هیچ‌گاه برای من پایان‌پذیر نیست و تنها توانسته‌ام جسم او را از بین ببرم و روح پلید او نه‌تنها نمرده، بلکه برای همیشه در وجود من رخنه کرده و تمام افکار و زندگی من را اسیر سرنوشت شوم خود کرده است.

اکنون دیگر به آخر خط رسیده و باقی‌مانده عمر خود را در کابوس قصاص به سر می‌برم تا در نهایت روزی به سزای اعمال خود برسم؛ اعمالی که شاید اگر تنها اندکی عاقلانه‌تر فکر کرده و تصمیم گرفته بودم، هیچ‌گاه گرفتار چنین جهنمی نمی‌شدم.

 نظر کارشناس

دوستی‌های خیابانی برای دختران نوجوان و جوان به نظر راه شادی است که آن‌ها را به سرمنزل مقصود می‌رساند! اما در واقع حاصلی جز گرفتار شدن آنها ندارد. مهریه‌های سنگین نشان‌دهنده بی‌اعتمادی زن و شوهر به یکدیگر و سطح فکر پایین است.

در حال حاضر، مطالبه مهریه، نخستین دعوی حقوقی بین زن و مرد بوده که در صورت عدم پرداخت آن از سوی زوج، زندان پذیرای وی به‌عنوان محکوم‌علیه است. مهریه‌های سنگین آثار و تبعات منفی در جامعه دارد که از جمله آن می‌توان به این نکات اشاره کرد: بالا رفتن سن ازدواج، رشد افسردگی در میان جوانان، سردرگمی و بی‌هدفی در بین آنان و نیز آثار منفی دیگر نظیر سوق دختران و پسران به‌سوی فساد و به دنبال آن تلاش در تخریب جامعه از معنویت و پاکی.

حتما ببینید

پرواز شیشه ای

تمام پندها را پشت‌گوش انداخته و تنها سعی می‌کردم که با الگوگرفتن از برنامه‌های هنجارگریز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.